پرورش ملایم، مثبت یا مسالمت آمیز کودک جابجایی آگاهانه از سبک مقتدرانه و بالا به پائین پرورش کودک به سبکی مبتنی بر ارتباط و احترام دوجانبه است. ال. آر. نوست این سبک تربیت را به زیبایی به صورت "هدایت و راهنمایی به جای کنترل کردن، ارتباط برقرار کردن به جای تنبیه کردن، تشویق کردن به جای ملزم کردن. گوش دادن، درک کردن، پاسخ دادن و ارتباط برقرار کردن" توصیف می کند.

آیا پرورش ملایم کودک همان پرورش سهل گیرانه کودک است؟

نه! کاملا برعکس آن است. من فکر می کنم این یکی از بزرگ ترین سوء برداشت ها در مورد پرورش ملایم کودک است. پرورش سهل گیرانه کودک یک سبک بسیار مسامحه آمیز پرورش کودک است در حالی که پرورش ملایم کودک در مورد رابطه و ارتباط محترمانه بین پدر و مادر و کودک است. برای مثال، سناریوی زیر و پاسخ های احتمالی والدین را در نظر بگیرید:

می بینید که فرزندتان با تکه های لوگو به سر یک کودک دیگر می زند.

پاسخ والدین مستبد-
گفتن "ما کسی را نمی زنیم!" و بعد از آن نوعی تنبیه مثل مجبور کردن کودک به در جایی بی حرکت نشستن یا –به طور کاملا مسخره- تنبیه بدنی کودک.
پاسخ پدر و مادر ملایم- مداخله برای متوقف ساختن رفتار، و حفاظت از کودک مورد حمله قرار گرفته برای این که آسیب نبیند. "اوه، این کار به بچه آسیب می رساند. به جای این کار بیا با این ها چیزی بسازیم (یا با نرمی و آرامش دست زدن به کودک، یا دست دادن به هم یا با هم به هم کوبیدن چیزی بی خطر ...)
پاسخ والدین سهل انگار- هیچ چیز

آیا بعضی بچه ها نباید تنبیه شوند/ آیا بچه های مختلف به انواع مختلف روش های پرورشی نیاز ندارند؟

من چهار بچه دارم و هر کدام از آن ها متفاوت با دیگری است. بچه های من شخصیت ها، خلق و خوهای مختلف و روش های متفاوتی برای برخورد با دیگران دارند. اما هرچند من به شیوه منحصر به فردی با هر کدام از آن ها ارتباط برقرار می کنم و به هر کدام از آن ها پاسخ می دهم، سبک پرورشی من که راهنمایی کردن، ارتباط برقرار کردن، تشویق کردن و گوش دادن است تغییری نمی کند و نیازی به تغییر ندارد. بچه ها به مهربانی جواب می دهند و همانطور که با آن ها برخورد شده است رفتار می کنند. هیچ وقت لازم نشده است هیچ کدام از بچه هایم را تنبیه کنم و همه آن ها افرادی مهربان، مسئول و با اعتماد به نفس هستند.

آیا هر خانواده نباید با روشی که احساس می کند مناسب خانواده است فرزندانش را بزرگ کند؟

مشکل این طرز تفکر این است: بسیاری از والدین به شیوه پدر و مادر خودشان بچه هایشان را بزرگ می کنند چون تمام چیزی که بلد هستند همین است. بسیاری از والدین با کنترل، سخت گیری و پاسخ های بدون تفکر و تعمق بچه هایشان را بزرگ می کنند چون این تمام چیزی است که بلد هستند. سر این افراد پر از الگوهای قدیمی است یا نوارهایی قدیمی که با آن ها بزرگ شده اند دائما برای این افراد تکرار می شوند و به آن ها می گویند "باید به فرزندت نشان بدهی چه کسی مسئول است." "این مشکل بچه های امروزی است." "تو تنبیه بدنی شدی و الان خوب هستی." فقط این که کسی دیگر –حتی پدر و مادر خود شما- این روش را مطمئن می دانند دلیلی بر درست بودن آن نیست. ایستادن پشت فلسفه "این خانواده من است و من هر طور بخواهم بچه هایم را بزرگ می کنم" ریسک رضایت از خود و این ریسک ها را به همراه دارد که از خودتان نپرسید چرا این تصمیمات را می گیرید، و به دنبال روش های دیگر نگردید. وقتی بهتر و بیشتر بدانید، بهتر عمل می کنید.

درباره کاری که "نکن های" پرورش ملایم کودک  انجام می دهند صحبت های زیادی می شود. اما وقتی مشکلی پیش می آید چه کار می کنید؟ اگر مجبور کردن کودک به ساکت و بی حرکت در جایی ماندن، یا تهدید یا تنبیه بدنی انجام نشود چه چیزی باقی می ماند؟

من به همان شیوه ای که با همسر، دوستان یا افراد بزرگسالی که دوستشان دارم مشکلاتم را حل می کنم با بچه هایم حل مسئله را انجام می دهم و این فرایند با چند سوال شروع می شود. رفتار در خلا صورت نمی گیرد. چرا این اتفاق افتاد؟ چه اتفاقی در حال افتادن است؟ مسئولیت من چیست؟ چطور می توانم کمک کنم؟ من با بچه های خودم ارتباط برقرار می کنم، به آن ها گوش می دهم، با بچه ها همدل هستم. فرض کنید فرزند 8 ساله شما ناگهان به دیگران حمله می کند و با بقیه اعضای خانواده بد حرف می زند و با خواهر و برادرهایش دعوا می کند. مطمئنا می توانید او را برای این رفتارش تنبیه کنید. اما آیا اگر بفهمید چرا او این کارها را می کند تا بتوانید محترمانه به موضوع رسیدگی کنید برای فرزندتان، رابطه تان، و تمام خانواده تان بهتر نیست؟ شاید او احساس جدایی از شما می کند و به توجه شما نیاز دارد. شاید با دوستش مشکل دارد. شاید خواب کافی ندارد. وقتی به چالش ها به صورت مسائلی نگاه کنیم که باید حل شوند نه رفتارهایی که باید فورا با تبیه سخت از بین برده شوند، چیزهایی یاد می گیریم که شگفت آور هستند (نه فقط در مورد بچه ها بلکه در مورد خودمان!).

بچه ها چطور یاد می گیرند به شما، اولیاء و مسئولین، قوانین احترام بگذارند؟

ما به دیگران یاد می دهیم که چطور با ما رفتار کنند. بچه ها مثل اغلب مردم همانطوری رفتار می کنند که با آن ها رفتار شده است. اگر با احترام با بچه ها برخورد کنید، احترام به شما بر می گردد.
 
ما در خانه مان هیچ قانونی نداریم جز چیزی که اگر بخواهید به آن نام قانون بدهید، قانون "طلایی" است: با دیگران طوری رفتار کن که می خواهی با تو رفتار کنند. بچه های ما رفتار محترمانه ای با ما دارند چون با آن ها با احترام رفتار می شود. در مورد قوانین خارج از خانه چطور؟ هیچ کدام از بچه های من هیچ وقت با رعایت این قانون در موزه، پارک و باشگاه ورزشی به مشکل برنخورده اند. چون آن ها هیچ وقت هیچ قانون اختیاری نداشته اند که از آن سرپیچی کنند، بچه های من این واقعیت را می فهمند که گاهی اوقات قوانین لازم هستند و حضور آن ها در بعضی جاها مشروط به آن قوانین است و به این واقعیت احترام می گذارند.

آیا من فکر می کنم آن ها باید از کسی کورکورانه تبعیت کنند فقط چون آن فرد شخصی صاحب اقتدار و اختیار است؟ نه این طور است و نه می خواهم این طور باشد. چیزی که من از آن ها می خواهم توانایی سنجش هر جیزی با حس درونی خودشان برای تعیین این موضوع است که چه چیزی خوب است، چه چیزی درست است، چه چیزی لازم است، چه چیزی منصفانه است و این دقیقا ویژگی است که آن ها در خود پرورش داده اند.

بجه ها چطور خویشتنداری را در خود ایجاد می کنند؟

دو نوع انگیزه وجود دارد: درونی و خارجی. وقتی والدین از روش های سنتی مانند جدول برچسب، جایزه و تنبیه استفاده می کنند نوع انگیزشی که ایجاد می کنند خارجی است. بچه های این والدین یاد می گیرند یک رفتار معین را به چیزی خارجی ارتباط بدهند. خواه به واسطه ترس از تنبیه، یا وعده جایزه –که هر دو اساسا دو طرف یک سکه هستند- این بچه ها یاد نمی گیرند کاری را به این دلیل که احساس خوبی ایجاد می کند انجام بدهند یا انجام ندهند. بلکه آن رفتار را نشان می دهند که به آن ها یاد داده شده است به چیزی خارج از خود پاسخ بدهند. در واقع حس آن ها از ارزش به جدول برچسب، نمره یا تنبیه ارتباط دارد. وقتی این بچه ها بزرگ می شوند یک از این دو اتفاق می افتد  بچه ها 1)به روش های احتمالا ناسالم علیه تربیت خودشان شورش می کنند، یا 2)به جستجوی این تائید خارجی ادامه می دهند، خواه به واسطه شغل، روابط و غیره باشد، و به جای تلاش برای پیدا کردن حس خودارزشمندی می خواهند دیگران این حس ارزشمندی را برای آن ها ایجاد کنند.
اگر کاری را به خاطر کسی یا چیزی دیگر انجام بدهید این کار خویشتنداری یا تادیب نفس نیست.

خویشتنداری از انگیزه درونی می آید. یعنی شما به دلیل حس خودتان از درست و نادرست یا به خاطر احساس موفقیت خودتان، یا به خاطر اهداف و آرزوهای خودتان کاری را انجام می دهید. وقتی بدون تنبیه و پاداش فرزندتان را تربیت می کنید به او اجازه می دهید انگیزه درونی را در خود ایجاد کند. بچه های من علیرغم این که هیچ وقت مجبور به انجام کاری نشده اند همیشه در کارهای خانه کمک می کنند. هرچند هیچ وقت هیچ تکلیفی برای بچه های مکن تعیین نشده است آن ها همیشه تلاش می کنند به اهداف خودشان برسند. علیرغم نداشتن جدول برچسب، بچه های من همیشه دندان هایشان را مسواک می زنند، لطفا و ممنون می گویند و به موقع برای رفتن به جایی که از قبل مشخص شده است آماده می شوند.
همه این ها به این دلیل است که آن ها خویشتنداری دارند.

آیا با این روش بچه ها لوس و خودشیفته بار نمی آیند؟

چیزی که زیاد می شنوم این است: "اگر بچه ها به اندازه کافی "نه" نشنوند فکر می کنند دنیا دور آن ها می چرخد." "بچه های امروزی خیلی حق به جانب هستند." و جملاتی از این دست. اول از همه باید بگویم دنیا زیاد به ما "نه" می گوید. من اصلا احساس نمی کنم نیاز باشد فقط چون می توانم، براساس ترجیح فردی نه را به بچه های خودم تحمیل کنم. در عوض سعی می کنم تا جایی که می توانم به آن ها "بله" بگویم. بله، گاهی اوقات با پولی که دارم ولی اغلب اوقات با وجود خودم، با وقت خودم، با توجه و تجربیاتم. من این ها را به بچه هایم می دهم چون می خواهم بدهم، چون می خواهم زندگی را برای آن ها فراهم  کنم که تا جائی که می توانم سرگرم کننده و پر و غنی است. چون می دانم بچه هایی که شاد و با اعتماد به نفس و کامیاب هستند در عوض مهربان و بخشنده هستند. چون می دانم مهر و محبت در عمل است، و فقط کافی نیست بنشینید و بگوئید من بچه هایم را دوست دارم.

من افرادی را می شناسم که لوس یا خودشیفته هستند و هیچ کدام از آن ها با روش تربیت ملایم کودک بزرگ نشده اند. من مطمئن هستم مانند هر چیز دیگری این رفتار آن ها دلایل مختلفی دارد. من مطمئن هستم این رفتار ناشی از زیاد دوست داشتن بچه ها، زیاد احترام گذاشتن به بچه ها، یا زیاد "بله" گفتن به بچه ها نیست.

آیا با این روش فرزندسالاری بر خانه حاکم نمی شود؟

یکی لز سوءبرداشت ها در مورد خانواده هایی که این روش تربیتی در آن ها جاری است این است که این خانواده ها "فرزند سالار" هستند. هرچند خانه ای که نوزاد یا بچه خیلی کوچک در آن هست فرزند محور می شود (برای مثال نیاز نوزاد به شیر خوردن بر میل والدین به داشتن خواب بی وقفه غلبه می کند)، وقتی بچه ها بزرگتر می شوند خانه خانواده مدارتر می شود و در آن به حرف همه گوش داده شده و نیازهای همه برآورده می شود. اگر واقعا کودک بر خانه حاکم است عدم تعادلی وجود دارد و به احتمال زیاد ناشی از تربیت سهل انگارانه است نه ناشی از تربیت ملایم.

اگر بچه ها تنبیه نشوند چطور یاد می گیرند وسط خیابان نروند یا کارهای خطرناک دیگر را انجام ندهند؟

همه ما به عنوان والدین یک انگیزه درونی برای نجات فرزندمان داریم. هیچ پدر یا مادر عاقلی نمی نشیند تا نگاه کند فرزندش به وسط خیایان می رود، به آتش دست می زند، یا چنگال را داخل پریز برق می کند. ما از فرزندانمان محافظت می کنیم، ما به بچه ها کمک می کنیم در مورد ایمنی اطلاعات کسب کنند، به آن ها نشان می دهیم چطور از شرایط احتمالا خطرناک بگذرند. این کاری است که والدین به طور طبیعی و غریزی انجام می دهند. اما لازم نیست این کار با تنبیه انجام بشود! ما نگاه می کنیم، راهنمایی می‌کنیم، توضیح می دهیم، راه های دیگر را ارائه می کنیم، و بچه ها را از مسیرهای خطرناک دور می کنیم. وقتی بچه ها کوچک هستند دست آن ها را می گیریم، وقتی از خیابان عبور می کنیم دو طرف خیابان را نگته می کنیم و الگوی رفتار مناسب می شویم. در نتیجه، بچه ها یاد می گیرند.

وقتی بچه ای اصلا حرف گوش نمی دهد و کاری که درخواست شده است مورد مذاکره نیست، چه کار می کنید؟

من سه جواب جداگانه اما مرتبط به هم برای این سوال دارم.
  1. داشتن رابطه ای خوب با فرزندتان هم به کاهش چنین مواردی کمک می کند و هم شما را برای پرداختن به این موارد، به طور موثر گوش دادن به فرزندتان و گذاشتن خودتان به جای او آماده تر می کند. هر چه رابطه شما با هم نزدیک تر باشد، هر دوی شما برای چیزی که در آینده اتفاق می افتد آماده تر خواهید بود. سرانجام، فرزندتان هر چه بیشتر از شما "بله" بشنود، به احتمال بیشتری به "نه" که براساس شرایط گفته می شود احترام خواهد گذاشت.
  2. این سوال من را محبوب و مشهور نمی کند اما من همیشه باید بپرسم "آیا موضوع واقعا غیرقابل مذاکره است؟" من خیلی اوقات فکر می کنم مردم می ترسند خارج از عرف فکر کنند تا به راه حل های خلاقانه ای برسند که هم والدین و هم فرزندان را راضی می کنند. فرزندتان نمی خواهد در اتاق خودش بخوابد اما شما هم نمی خواهید در تخت شما بخوابد. آیا او می تواند روی تشک روی زمین اتاق شما بخوابد؟ فرزندتان نمی خواهد با پرستار بماند، اما شما می خواهید باشگاه بروید و ورزش کنید. آیا می توانید وقتی فرزندتان خواب است در خانه ورزش کنید؟ زمانی دو تا از بچه های من متنفر بودند از این که به عنوان بچه سوار ماشین بشوند. هرچند می توان از بعضی ترددهای با ماشین اجتناب کرد، قسمت عمده چنین ترددهایی اجتناب ناپذیر است. در آن زمان ما زمانی را که در ماشین بودیم واقعا محدود کردیم. در خانه روزهای بیشتری بازی می کردیم، کارهایی مثل خرید از سوپرمارکت را تقسیم کردیم تا مجبور نباشیم با بچه ها خرید برویم، وقتی لازم نبود جایی نمی رفتیم. این مدت زمان کوتاه بود و همه را راضی نگه داشت. اگر موضوع واقعا غیر قابل مذاکره است (مثل این که باید از پارک برگردید تا سر کارتان بروید و در غیر این صورت کارتان را از دست خواهید داد):
  3. کاری که در گذشته در مورد بچه های خودم انجام داده ام این است: به آن ها اخطارهای زیادی بدهید -15 دقیقه، 10 دقیقه، 5 دقیقه و غیره. به آن ها گزینه هایی را بدهید که به یک نتیجه می رسند. (برای مثال ما باید الان برویم و سوار ماشین بشویم. دوست داری روی کولم بگیرمت یا مسابقه بدهیم؟) و سرانجام اگر فرزندتان باز هم نپذیرفت با شما بیاید تاکید کنید (می دانم به تو خیلی خوش می گذرد ولی متاسفم ما باید برویم) و بعد به آرامی او را بغل کنید و بروید. قطعا این راه برای بچه های بزرگتر کارساز نیست.
 مجموعه
درباره فرزندپروری » درباره فرزندپروری
 
Top